محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5949
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : ابن ابى داود مىخواست بر او شاهد گيرد ، اگر برهنه مىشد به حقارت منسوب مىشد و اگر برهنه نمىشد ثابت مىشد كه ختنه نكرده است . پس او گفت : « آرى ختنه نكردهام . » در آن روز همه سرداران و كسان در دار العامه حضور داشتند . ابن ابى داود افشين را از آن پيش كه واثق با ميوه پيش وى شود و حمدون بن اسماعيل پيش وى رود به دار العامه برده بود . حمدون گويد : به دو گفتم : « تو چنان كه گفته اى ختنه نكرده اى . » افشين گفت : « مرا به چنان محلى برد كه همه سرداران و كسان فراهم بودند و به من چنان گفت . مىخواست مرا رسوا كند . اگر به دو مىگفتم : كردهام ، گفتهء مرا نمىپذيرفت و مىگفت : « برهنه شو » و مرا رسوا مىكرد . من مرگ را از اينكه به نزد كسان برهنه شوم خوشتر داشتم . ( 114 اى حمدون ! اگر بخواهى كه پيش روى تو برهنه شوم تا مرا ببينى ، چنين مىكنم . » حمدون گويد : به دو گفتم : « تو به نزد من راست گويى ، نمىخواهم برهنه شوى . » گويد : وقتى حمدون بازگشت و پيام افشين را به معتصم رسانيد ، بگفت تا طعام را از وى بازدارند ، بجز اندكى . هر روز يك نان به او مىدادند تا بمرد . وقتى پس از مرگش او را به خانهء ايتاخ بردند برونش آوردند و بر در عامه بياويختند . آنگاه او را با دارش بر در عامه افكندند كه سوخته شد و خاكستر او را ببردند و در دجله افكندند . گويد : وقتى معتصم گفته بود افشين را بدارند ، يكى از شبها سليمان بن وهب دبير را فرستاد كه هر چه را در خانهء اوست شمار كنند . قصر افشين در مطيره بود . در خانهء او اطاقى يافتند كه مجسمهء انسانى در آن بود ، از چوب ، و زيور و جواهر بسيار بر آن بود ، در گوشهايش دو سنگ سپيد مشبك بود كه رشته هاى طلا بر آن بود . يكى از كسانى كه همراه سليمان بود يكى از دو سنگ را بر گرفت و گمان برد كه